فاجعه در میناب؛ انفجار در مدرسه «شجره طیبه» و پرپر شدن «گل‌های روزه‌دار»

مدیر مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها میناب گفت: نهم اسفندماه، انفجاری مهیب سکوت میناب را شکست و غمی جانکاه بر دل‌ها نشاند؛ مدرسه‌ای که قرار بود پناهگاه امن دانش‌آموزان روزه‌دار باشد، به صحنه پرپر شدن «گل‌های ایران» تبدیل شد و فریاد مادران داغدار، خاطره‌ای تلخ و ماندگار را در اذهان حک کرد.

به گزارش پایگاه خبری و رسانه‌ای حوزه‌های علمیه خواهران/ هرمزگان، خانم صالحه کریمیان پور؛ مدیر مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها میناب، در برنامه اجتماع وارثان زینبی که توسط مدرسه علمیه تخصصی الزهراء سلام الله علیها بندرعباس برگزار شد در خصوص روایتگری تشییع و تدفین شهداء دبستان شجره طیبه میناب بیان کرد: روز شنبه نهم اسفندماه، صدایی مهیب میناب را لرزاند؛ گویی زلزله‌ای رخ داده باشد، اندکی بعد مشخص شد که این صدا، ناشی از انفجار بوده است، لحظاتی در سکوت فرو رفت، یکی از طلاب با من تماس گرفت و با صدایی بغض‌آلود گفت: گل‌ها پرپر شدند و بی‌اختیار اشک‌هایم سرازیر شد؛ او می‌گریست و من نیز همراهش گریه می‌کردم، همسرم که در حال رانندگی بود، علت گریه‌ام را پرسید و من تنها توانستم بگویم: گل‌ها پرپر شدند.

خانم کریمیان پور بیان کرد: همسرم به آنجا رفته بود و از نزدیک شاهد اصابت موشک به مدرسه شجره طیبه بود، تمامی ساختمان بر سر دانش‌آموزان فروریخته است، من در ابتدا تصور کردم موج انفجار بوده یا تنها بخشی از مدرسه تخریب شده، اما همسرم تأکید کرد که تمام مدرسه و یک بخش کامل از بنا فرو ریخته است.

مدیر مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها میناب افزود: وقتی درخواست شد تا مدرسه علمیه برای کمک اعزام شود، ما تصور کردیم تنها بخشی از مدرسه تخریب شده و از آنجایی که بانوان در آنجا مشغول به کار بودند، احساس کردیم حضور ما ضروری است؛ لذا به سمت مدرسه حرکت کردیم، اما پس از رسیدن، متوجه شدیم شرایط به گونه‌ای دیگر است و از دست هیچ‌کس کاری برنمی‌آمد.

وی اضافه کرد: مادران و پدران داغدار، با غمی جانکاه، فرزندان خود را صدا می‌زدند، این صحنه‌های دلخراش و صدای مادران مینابی که از فراق فرزندانشان ناله سر می‌دادند، تا ابد در خاطر من حک شده است، یکی از مادران، با قلبی شکسته، فرزندش محمدرضا را صدا می‌زد و با اندوه می‌گفت: «برگرد، دیگر تا پایان عمر تو را به مدرسه نخواهم فرستاد»، دیگری با چشمانی اشکبار، التماس‌کنان می‌پرسید: «کمک کنید تا سالم‌ها را بیرون بیاورند، شاید کسی زنده باشد» ما با طلاب در کنار این مادران مصیبت‌دیده، هم‌دردی کرده و به آنها دلداری می‌دادیم که دعا کنند، شاید بسیاری از عزیزانشان سالم از زیر آوار بیرون آیند.

خانم کریمیان پور بیان کرد: یکی از دلخراش‌ترین صحنه‌ها، زمانی بود که مادران را برای شناسایی فرزندانشان به سردخانه آوردند؛ صحنه‌ای که با پاها و دستان لرزان بی‌اختیار مادران همراه بود، پس از ورود به سالن سردخانه، جایی که اجساد کودکان بی‌گناه چون خوابی آرام در آن آرمیده بودند، صورت‌های سوخته‌شان منظره‌ای تکان‌دهنده ایجاد کرده بود، به ما یک جفت دستکش، پنبه و سرم شستشو دادند تا صورت کودکان را برای شناسایی بهتر تمیز کنیم، من که خود دختری را از دست داده بودم، با دیدن اجساد، یاد فرزند از دست رفته‌ام زهرا افتادم و نتوانستم در این امر شرکت کنم، طلاب که تا انتهای سالن پیش رفته بودند، پس از بازگشت، با گریه گفتند که جز قطعات اعضای بدن، دست و پا، چیزی برای شناسایی باقی نمانده بود.

مدیر مدرسه علمیه حضرت زینب کبری سلام الله علیها میناب بیان کرد: هر فردی در آن میان، با چشمانی اشکبار، به دنبال نشانی از عزیز خود می‌گشت، خواهر شهید شهریاری، با امید به یافتن نشانی از خواهرش، به من رو کرد و با اشاره به عکسی که در دست داشت، گفت: "اگر صورتش سوخته و از بین رفته است، پشتش را نگاه کن، نشانه‌ای دارد، اگر این را هم پیدا نکردی، بدان که خواهرم حامله بود و این اولین فرزندش بود؛ حتی گهواره‌ای هم برایش خریده بود" با این حال، با نهایت تأسف، از آن پیکر مطهر، جز قطعه‌ای یافت نشد.

استاد حوزه گفت: با تماس دوباره برای کمک در تغسیل کودکان، گروهی سی‌نفره از طلاب تشکیل شد و وارد سالن تغسیل شدیم؛ در آنجا چند میز برای کفن و چند میز برای شست‌وشو آماده کردیم و گروهی از طلاب مسئول بیرون آوردن طلاهای کودکان شدند و هر بار که دستشان به گوشواره‌های بچه‌ها می‌خورد یاد حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها می‌افتادند، سپس کوله‌ها و کفش‌های کودکان را بیرون آوردند؛ کودکانی که لحظاتی پیش از انفجار آماده رفتن به خانه بودند، اما اکنون مقنعه‌هایی بر سر داشتند که دیگر سفید نبود و قرمز شده بود، انگار رنگ فرم مدرسه تغییر کرده باشد و لباس‌هایشان بر اثر شدت حادثه سوخته بود.

وی در ادامه افزود: یکی از مادران شهدا با بغضی آرام، کنار پیکر دخترش ایستاد تا هنگام غسل، قرآن بخواند، دختر شهید او ستایش نام داشت، که همیشه می‌گفت:«اگر رهبر فرمان دهد، جانم را فدایش می‌کنم» پس از اتمام کفن کردن دختر شهیدش، مادر لحظاتی کنار پیکر دخترش دراز کشید و سپس با دستان لرزان، آب در دهان شهیده ستایش ریخت و با صدایی بغض‌آلود گفت:«بخور مادر، که روزه بودی.

خانم کریمیان پور در پایان یادآوری کرد: فرزندان ما در حالی که روزه بودند، به شهادت رسیدند، ای شیر زنان هرمزگانی، ای پاسبانان تنگه هرمز، بر استقامت خود بیفزایید، که به قلعه نزدیکیم پیروزی قطعی است الله اکبر، الله اکبر.

تهیه و تنظیم:صفورا صفایی

انتهای پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha