کد مطلب: 145406
۲۱ فروردین ۱۴۰۵، ۱:۰۴
ما را تو میشناسی...

ما را تو می‌شناسی، آری ای رهبرِ شهید، تو ما و ملتِ خود را خوب می‌شناختی، اما آیا ما نیز تو را خوب شناختیم؟

به گزارش پایگاه خبری و رسانه‌ای حوزه‌های علمیه خواهران، ویرانه‌ایم و در دل، گنجی ز راز داریم

با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی (رهبرِ شهید)

ما را تو می‌شناسی، آری ای رهبرِ شهید، تو ما و ملتِ خود را خوب می‌شناختی، اما آیا ما نیز تو را خوب شناختیم؟ بارها به تکرار و تأکید خوشبینیِ خود را نسبت به نسلِ جدید ابراز نمودی، بارها نوید دادی که این ملت در بزنگاه‌ها دیدنی می‌شود، بارها از همدلی و یکدلی میانِ یکایک مردم گفتی... اما ای رهبرِ شهید، کاش بودی و این شب‌ها را می‌دیدی، چه لذتی می‌بردی از این حماسه‌ی خیابان، چه کیفی می‌کردی از این اجتماع‌هایِ پر شورِ خانوادگی، چه تعریف‌ها و تمجیدها از حضورِ قشرهای گوناگون مردم می‌نمودی...

راستی عادتمان داده بودی که بعد از هر راهپیماییِ پر شکوه، از مردم تشکر کنی و آگاهی و بصیرتِ تاریخی‌شان را آفرین گویی، اگر تو بودی و می‌دیدی که این مردم زیر بمباران همچنان با مشت‌هایِ گره کرده بی آنکه ترسی به دل راه دهند شعار می‌دهند، آه که با چه تعبیرها و جمله‌بندی‌هایِ فاخرِ مخصوصِ خودت از آنها یاد می‌کردی، اگر بودی و می‌دیدی که دولت‌مردان و مسؤلان نیز همراهِ با مردم و در حالی که هر لحظه احتمالِ شهادت هست، همراه گشته‌اند، چه با شکوه مردمی و انقلابی بودنشان را می‌ستودی، اگر می‌دیدی که رئیس دولت چگونه در خیابان سینه سپر کرده و راه می‌رود چه زیبا تشویقش می‌کردی و جایگاه‌اش را تقویت می‌کردی، کاش بودی و این همه عظمت را می‌دیدی، می‌دیدی که چگونه موشک‌ها و پهپادهای ملیِ پاسداران وطنت، شبانه‌روز بر سر دشمن فرود می‌آیند، می‌دیدی که تنگسیریِ قهرمان چگونه تنگه‌ی هرمز را به دست گرفت و آن را تبدیل به ابزار و اهرمی کارساز و تیغی برنده نمود و بعدتر در همین راه جان خویش را فدا نمود، می‌دیدی که جوانانِ میهنت چگونه پای پرتابگرها دست و پا و جان خویش را می‌بازند...

باری، از شبی که از میان ما رفتی، مردم و امت هر شب به یادِ تو به خیابان آمدند، اشک‌ها فشاندند و حماسه‌ها آفریدند و چه غوغایی کردند و می‌کنند... رهبرِ شهید گویی خون پاک تو در رگهای این مردم جاری گشته است، پدرِ شهیدی را دیدم که اجازه نداد بر پیکرِ شهیدش نوحه و مرثیه خوانی کنند و مداح را نهیب زد که حماسی بخوان که کنون وقت استقامت و غرور و حماسه است، آری چنین روحیه‌ای را از تو به یادگار داریم، رهبرا تو یادمان دادی که چگونه عزا را به حماسه تبدیل کنیم... کاش بودی...

رهبرِ شهید، این مردم را تو نیک میشناسی، این مردمِ بی‌نشان را، این مردمی که گنجِ ایمان را در سینه دارند، حال ما را ببین، ببین که اکنون پس از چهل روز در فراقِ تو و در طلبت حال مردمان چون است...

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است (حافظ)

اما اشتباه می‌کنم، تو هستی، تو همچنان میانِ مردمی، شب‌ها در خیابان تو را می‌بینم، در کنار آن دخترکِ خردسال که عکسِ تو را با دشواری به دست گرفته و دهان کوچکش یارای آن ندارد که به درستی بگوید مرگ بر اسرائیل. تو را شانه به شانه‌ی آن پیرمردِ سالخورده‌ای می‌بینم که عصا زنان و پرچم به دوش قدم می‌زند، تو را در کنار آن پاکپانی می‌بینم که بازوبندِ رنگ پرچم به دست و شعار به لب، زیر پایِ مردم را جارو می‌زند، تو را نه تنها در کنار این مردم و در خیابان‌های شهر که فراتر از این مرزها می‌بینم، در هند و پاکستان و کشمیر، در عراق و لبنان و مصر و در هر کجای این پهنه‌ی گیتی که آدمی وجدانی سالم، روحیه‌ای آزاده و ضد استکبار و استعمار دارد می‌بینم. رهبرا امروز بیشتر از هر زمانِ دیگری نگاه و روش و منشِ تو تکثیر گشته و رشد یافته است. تو هم‌چنان زنده‌ای و به برکتِ خونِ پاکت هر روز بیشتر از پیش امتداد فکرت پیش خواهد رفت.

رهبرِ شهید، چهل روز گذشت و ما همچنان باورمان نیست که تو رفته‌ای، هنوز دشوار می‌توانیم پیش از نامت واژه‌ی شهید بیاوریم... سلام ما را به خمینی کبیر، به مرادِ خویش برسان...

دکتر محمدسعید عبداللهی

عضو هیئت‌علمی پژوهشکده زن و خانواده

انتهای پیام/

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha